Menu

مَپندارْ

 

 

اگر بینی که چشم از خُلفِ پیمان تو می‌پوشم
مَپنداری که آن عهدی که بستی شُد فراموشم

 

دلم لرزان و بر لب جان و باشد در سرم سودا
ز بانم بسته در کام است از این هِجران و خاموشم

 

بیا، برگرد، نازت می‌خرم اِی گُل بدن بازا
تو را ای نازنین با هر چه در دنیاست نفروشم

 

مَبادا خوانیم در خیلِ خاموشان ز خونسردی
در آبِ دیدگان چون شمعِ روشن گرم و در جوشم

 

به زیر بارِ عشقت گشته خم پشتم، بیا بنگر
چه بار هجر سنگینی بُود سربارْ بردوشم

 

به اُمیّدی کشم بر دوشِ خود بار فراقت را
که تا روزی تو را ای بُلهَوَسْ گیرم در آغوشم

 

نه چون گوشِ تو سنگین و نه چون چشمت بُود بر هم
به راهت چشم دارم ناله‌ام پیچیده در گوشم

 

ز بانگ رهگذاری دوش، آوازی به گوش آمد
هنوز از شعرِ شورانگیز نابش مست و مدهوشم

 

بِشُد عمری و مقدورم نشد یک بیت چون حافظ
(جلالی) بر زبانِ خامه آرم، هر چه می‌کوشم

 

یزد- ۱۳۹۳/۵/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *