Menu

خيالِ باطل

 

 

هَوَسْ و خیالِ باطلْ، به جنون کشانده کارم
همه شب نشسته تا صُبح و ستاره می‌شمارم

 

به سَراست فکرِ نا ممکنِ وصلِ ماه رویی
چو تبر به گردِ گردن، بتر از تناب دارم

 

زِ چه رو ندانم این وسوسه دست بر ندارد
زِ من و به سانِ شب کرده سیاه روزگارم

 

به گروهِ مردمان نیست دو دیده و نِگاهم
به گناهِ مردمِ دیده مُدام چشم دارم

 

نِگه ترّحم مرغِ شبی چو بر من اُفتد
شوم از خجالتش آب که بنگرد نزارم

 

شِنوم ز ناله بوم به بام گاهگاهی:
که ز ناله حزین تو روان از این دیارم

 

به غزل بیانِ دردمْ به زبان بُود (جلالی)
اگرم زبان رسا نیست خجول و شَرمسارَم

 

یزد- ۱۳۹۳/۷/۱۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *