Menu

بی‌اِعتنا

 

دل سرگشته‌اَم در یادِ او از پا نمی‌اُفتد
زبانم از فغان و نالهِ، یکدم وا نمی‌اُفتد

 

مرا چشمی ست خوشدیدار و دید آن رویِ مهوش را
دگر بر روی هر مه پاره‌ای، هر جا نمی‌اُفتد

 

نظر اُفتاد بر بالا بلندِ سر و بالایی
چنان جا کرده خوش آنجا کز آن بالا نمی‌اُفتد

 

نسیم صبح لَرزاند چنان آرامْ مویش را
که بر چین و شکنجِ طرّه او، تا نمی‌اُفتد

 

نشیند مرغِ عشقم بر فرازِ قُلّهِ حُسنَشْ
که بر اوجِ ستیغش سایه عنقا نمی‌اُفتد

 

چه سود امّا، چه سود امّا از این بالا نِشستن‌ها
که چشمش بسته آن بی‌چشم و رو، بر ما نمی‌اُفتد

 

اگر خون گِریم از بی‌اعتنایی‌های او دانم
نگاهِ نرگِسَش بر چشم خون پالا نمی‌اُفتد

 

(جلالی) شرحِ درْدِ دوریش دادم ولی دانم
که دردی در دل بی‌درد او، دردا! نمی‌اُفتد

 

یزد- ۱۳۹۳/۷/۱۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *