تا که شمعِ بَزْمِ خلوتگاهم آن جانانه شد
بخت رام و می به جام و خانهام میخانه شد
گودیِ گُلگونهها و حالِ خالِ صورتش
از برایِ مردمانِ دیده، دام و دانه شد
در تبسّم درِّ دندانِ سفیدش جلوه داشت
زین تبسُّم دیدهام مسحور هر دُرْ دانه شد
گر چه آن شب زلفِ مشکینش به دست باد بود
شانه در سر دست بُرد و مو به رویِ شانه شد
پلک چشمم میپرید و بال را میزد به هم
گردِ قدّ و قامتِ آن شمع چون پروانه شد
من نیارم گفت وصف الحالِ آن شب را به شعر
هر چه شد از باده و از گردشِ پیمانه شد
درْ ریا، یارِ (جلالی) بود مشهور دیار
او به زیبایی و رِندی شُهره و اَفسانه شد
یزد- ۱۳۹۳/۷/۲۲
