حقیقتی که بُودْ آشکار و نیست نهان
زِ سهوِْ از چه ندانم که میشود کِتمان
شود حیات ز نسلی به نسلْ، دست به دست
که درْدِ واهمهِ مرگ را بُودْ درمان
ولی ز مرگ هراسان بود بشر، خواهد
که زنده ماند و این را نمیکند پنهان
به اِختصار بر آنم کنون که شرح دهم
به همگنان و گُشایم در این مقوله زبان
چه بهتر است که تا واقعیّتش دانیم
حقیقتی که بُوُد رسم کایناتِ جهان
به کاینات بود لا تعَّدُ لا تُحصی
چو راه شیریِ ما، کهکشان به دور زمان
به هر کدام هزاران هزار اَنْجم و هور
به نظم و ضابطه در گردشند و در جولان
تمام در خلاء مطلقند در گردش
به شاهراه کمالند آشکار و نهان
دوام عُمر یک از هر کدام تا حدّی ست
که با حساب برآورد کردنش نتوان
اگر چه مدّتِ ان از حساب بیرونست
نبودهاندو نباشند هیچ جاویدان
به غیر ذاتِ ذَوِالاِحترام و اَلاِکرام
که باقی است دگر کُلُّ منْ علیها فان
دوامِ عمر (جلالی) به دهر ممکن نیست
مخواه و دان که رسد عُمرِ دهر هم پایان
یزد – ۸/۲۰/ ۱۳۹۳
