اِی مَحْوِ ماهِ عارضِ تو شیخ و شابها
جویایِ تُنگِ تنگِ لبت نکته یابها
ای نرگسِ خُمارِ تو طنّاز، نیم باز
گیرندگی چشم تو بیش از شرابها
پیچد به خود هر آینه از شرم گرد باد
بیند چو مُشکِ مویِ تو و پیچ و تابها
گل در چمن ز عطر دلارای عارضت
در هم فشرده چهره و گیرد گلابها
اِی مه جبین تو نیز بر ابرو گره مَزَن
زیبنده تو نیست زِ سَهو این عتابها
ز آن گرمی و لطافت رُخسار آتشین
خون میخورند از سر حسرت کبابها
بارَدْ اگر زِ اَبرو تو باشی کنار بحر
گیرند بَرْ ، کلاه ز سرها حبابها
باری تو هم ز چهر و ز بالای خود بزن
مانند آن حباب به بالا حجابها
تا روی خود برند ز خجلت به زیر ابر
از پرتوِ جمالِ مَهَتْ آفتابها
تا پُر کنند همچو (جلالی) سخنوران
از شعر خود به وصف جمالت کتابها
یزد- ۱۳۹۳/۸/۲۳
