دلبر روشن ضمیرم قهر را از یاد بُرد
آشتی شد، ابرهای تیرگی را بادْ بُرد
شادی آمد، تارِ غم از سینه تنگم گشود
تیرگیهای جفا را از دلِ ناشاد بُرد
دادْ آن شیرین زبان با پوزشش دادِ سخن
از مذاقِ خاطراتم تلخیِ بیداد بُرد
تیغ بُرّان کلامم را که چندی بود کُند
اِلتفاتش رنگِ زنگْ از این لَبِ فولاد بُرد
سرو بالایی که چون سرو چمن آزاد بود
نازِ قدِّ او، که دست از قامتِ شمشاد بُرد
سیلِ اشکی را که چندی بود بنیان کَنْ کنون
بَست با لبخند بر آن راه و از بُنیاد بُرد
بُرده بود از من دلی و حال با دلداریش
باز آورده ستْ صیدی را که آن صیّاد بُرد
برقِ گفتارِ (جلالی) بود چندی در محاق
این غزل نِسیان زیاد و خاطرِ افراد بُرد
یزد- ۱۳۹۳/۹/۵
