Menu

تو همان اويی

 

حرفِ دُرست را زِ دهن بستگان، بپرسْ
گر نا درست خواهی از این و از آن بِپُرس

 

عارفْ خموش و حافظ سِرِّ درونْ بُود
گر لب گشود حرفِ حق از آن زبان بِپُرس

 

ما راست عارفی و مریدیم و او مُراد
یک نکته گفت و عِلَتّش از آن دهان بِپُرس

 

فرمود لحظه‌ای که در آن وحی مُنزل است
در مستی است، خیز و زِ رَطلِ گِران بِپُرس

 

خِلقتْ همان تحرّک و جاریست تا ابد
بنشین کنار جوی و زِ آبِ روان بِپُرس

 

اَبْرِ تعصباتِ عقیدت ز نور حق
دورت کَند ز روشنی، از سایبان بِپُرس

 

آخر تو را که گفت که خالقِ بُوَدْ به عرش
یعنی به فرش حرفِ خود از آسمان بِپُرس

 

غیر از سکوتِ محض نیاید تو را جواب
آخر تو را که گفت از آن لامکان بِپُرس

 

گر پُرسی و نداد (جلالی) کسی جواب
از خویشتن نِشانی از آن بی‌نِشان بِپُرس

 

یزد – ۱۳۹۳/۹/۱۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *