سُری که عشق ندارد، به سینه سَر بار است.
دلی که دَرد ندارد زِ عشق، بیمار است.
دل و سَر تهی از درد و عشق، برگَردَن
تنابِ دار برازَنده، هَمجو اَفْسارْ است
به خواب مَردُم چَشمم به فِکرِ خالِ رُخیست
نخفته در شب و دِل زِنده است و بیدار است
چو نیست دِلبَرِ او پیشِ دیدگان در روز
شَبیه بین شده، در شب گمان بَرد یار است
به گوشِ هوش شنیدم که گفت دیده به خواب:
که گَرمِ دیدنِ دِلدار در شبِ تار است
زِ بس که بویِ دلاویز موی او شنَوَد
گمان بَرَد که کنارِ دکانِ عَطّار است
فدایِ نرگس مستَش شود به لَحنِ ملّیح
شوم فدایِ کلامَش چه گَرم گُفتار است
بُوَد دروغ که آسان شود فراق به صبر
به راستی که محال است و سخت دشوار است
دلِ (جلالیِ) بی دل اگرچه شادان نیست
وِرا سَری است که از عشقِ یار سرشار است
یزد- ۱۳۹۳/۱۱/۹
