گرچه با من گفت صبح زود بیدارش کنم
دیده های او نگردد باز، هرکارش کنم
باز باشد چشم من تا بینمش هشیار و شاد
مست خوابست و دلم ناید کم هشیارش کنم
منتظر بنشسته ام تا چشم خود را وا کند
تا نظر در نرگس مخمور بیمارش کنم
تا که بوی عطر جان بخشش مشامم پر کند
دست را در گردن و زلف نگونسارش کنم
سر به چرخ هفتمین ساید ز فرط افتخار
ماه را تشبیه گر با ماه رخسارش کنم
هر زمان ایام معدودی کند سیر و سفر
درنظر بسیار آید، یاد بسیارش کنم
دوریش را می پذیرم سهل، با صبر و سکوت
چون دلم ناید که ایرادی به رفتارش کنم
گر نپرسد حال و احوالم، نمی پرسم چرا؟
بیم آن دارم از این گفتار، آزارش کنم
دوستش دارم (جلالی) باز می گویم بلند:
دوستش می دارم و صدبار تکرارش کنم
یزد – ۱۳۹۳/۱۱/۱۸
