ز ترس آنکه نگرداند او، زمن رویش
ز دور بینمش، اما نمی روم سویش
زند دو چین گره وار، دیدمش هر بار
کنار هم به میان دو طاق ابرویش
نمی رسند دو ابروی او به هم، چو رسند:
کنار چین میان دو چشم جادویش
به عین دسته شاهین، عمودوار بود
گره چو دسته، بر ابرو و آن ترازویش
اگر چه لعل سخنگوی او بود خاموش
ز دور می شنوم بوی موی خوش بویش
نشسته اند به لبهای جانفزایش خوش
کنار چشمه حیوان دو خال هندویش
چه کرده است ندانم، همین قدر دانم
سیاه کرده مرا روزگار، آن مویش
نگشته نام (جلالی) بر آن زبان جاری
هنوز زآن لب جان پرور سخنگویش
یزد ۱۳۹۳/۱۱/۲۰
