گرد غمی بر آینه دل نشسته است
بر روی دیده، پنجره دید بسته است
آن یار خوش ادا که به ما بسته بود دل
یک باره عهد و رِشتَهِ پیمان گسسته است
باید چه کرد حال ندانم که دست و دل
از کار باز مانده و تن زار و خسته است
در بند عهد بود، ندانم چه شد، چرا
بند از دو پا گسسته و از دام جسته است
چشم انتظار باد صبایم که آورد
از ره خبر ز خیر، که پیکی خجسته است
یا آنکه آورد خبر مرگ آن رقیب
از هر کجا که هست و زهر دار و دسته است
آن روز دیر نیست که گویند مردمان
با هم (جلالی) از غم ایام رسته است
یزد ۱۳۹۳/۱۱/۳۰
