Menu

غم ايام

 

 

گرد غمی بر آینه دل نشسته است
بر روی دیده، پنجره دید بسته است

 

آن یار خوش ادا که به ما بسته بود دل
یک باره عهد و رِشتَهِ پیمان گسسته است

 

باید چه کرد حال ندانم که دست و دل
از کار باز مانده و تن زار و خسته است

 

در بند عهد بود، ندانم چه شد، چرا
بند از دو پا گسسته و از دام جسته است

 

چشم انتظار باد صبایم که آورد
از ره خبر ز خیر، که پیکی خجسته است

 

یا آنکه آورد خبر مرگ آن رقیب
از هر کجا که هست و زهر دار و دسته است

 

آن روز دیر نیست که گویند مردمان
با هم (جلالی) از غم ایام رسته است

 

یزد ۱۳۹۳/۱۱/۳۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *