تویی بخواب و جوانان شهر بیدارند
تو مست خوابی و بس دیده ها که هشیارند
تویی بخواب و ندانی که گرد خانه ی تو
ز دست رفته دلانت بسان پرگارند
تویی بخواب بسی عاشقان که دوخته اند
بخار ساعت و در، دیده را و خون بارند
تو آن بلازدگان را به هیچ نشماری
که در فراق تو شب ها ستاره بشمارند
گمان مبر که ز روی تو عاشقان صدیق
اگر که بر سر دارند دیده بردارند
نگاه کن به سرشکم که گرد حلقه ی چشم
چو اختران فلک ثابتند و سیارند
گشای چشم و نگه کن که آبرومندان
به جرم عشق تو رسوای کوچه بازارند
گشای چشم و ببین پشت در «جلالی» را
نشسته در صف آنها که عزتت دارند
