Menu

بلازدگان

بلازدگان

تویی بخواب و جوانان شهر بیدارند

تو مست خوابی و بس دیده ها که هشیارند

 

تویی بخواب و ندانی که گرد خانه ی تو

ز دست رفته دلانت بسان پرگارند

 

تویی بخواب بسی عاشقان که دوخته اند

بخار ساعت و در، دیده را و خون بارند

 

تو آن بلازدگان را به هیچ نشماری

که در فراق تو شب ها ستاره بشمارند

 

گمان مبر که ز روی تو عاشقان صدیق

اگر که بر سر دارند دیده بردارند

 

نگاه کن به سرشکم که گرد حلقه ی چشم

چو اختران فلک ثابتند و سیارند

 

گشای چشم و نگه کن که آبرومندان

به جرم عشق تو رسوای کوچه بازارند

 

گشای چشم و ببین پشت در «جلالی» را

نشسته در صف آنها که عزتت دارند

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *