Menu

راهی باختر

راهی-باختر

آتشی گر در دلم افتاد خاکستر نشد

سوختن نازم که یک دم خامش این مجمر نشد

 

ساده یی در گردش پیمانه گرد من نگشت

باده یی از گردش ایام در ساغر نشد

 

شاخه ی خشکیده را مانم که بی برگست و بار

کس به زیر شاخه ی خشکیده ی بی بر نشد

 

ماه من راهی شد از خاور به سوی باختر

پس چرا چون مهر دیگر طالع از خاور نشد

 

آن که او را از دل و جان دوست تر می داشتم

سنگ قهرش جام دل بشکست و جان پرور نشد

 

گرم شد از خاطر او بستر نرم خیال

گر چه با من آن صنم یک بار هم بستر نشد

 

هر که از لعل لب آن ماه رو ساغر کشید

در قیامت جام گیر از ساقی کوثر نشد

 

گیرمش یک بار دیگر زیر بال خویشتن

گر سر از جور رقیبان زیر بال و پر نشد

 

تلخی هجران «جلالی» را غزل خوان کرده است

شهد شعرش در مذاق جان کم از شکر نشد

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *