دل نازکم بپا کی به حباب آب ماند
زفروغ و تابناکی ، به دل حباب ماند
تهی از امید و لرزان چو نگاه عشق ورزان
زشرار عشق سوزان ، به تن شهاب ماند
چو شفق ز مهر ماهی دل خسته ام بسوزد
چو نهال تشنه کامی که در آفتاب ماند
ندهی جوابی اما ز تو یک سؤال دارم
که سلام دردمندان ز چه بی جواب ماند
دل تشنه دیده دوزد به سراب موج مویت
چه کند سیاه بختی که در این سراب ماند
همه شب خیال خامی بگرفته خواب چشمم
که وصال او «جلالی» به خیال و خواب ماند
