نهاده اند غمی بر دلی که من دارم
سرشته اند به آب و گلی که من دارم
بیا و سینه ی ما باز کن به تیغ و ببین
به سر نگون بود این قاتلی که من دارم
به خون تپیده دلم پر زند به شوق وصال
چه سخت جان بود این بسملی که من دارم
مگر بمیرم و در حشر دامنش گیرم
به عمر حل نشود مشکلی که من دارم
به دیده گفت به دنبال خود مکش ما را
چه کاهلست دلی غافلی که من دارم
به دفتری غزلی چند از «جلالی» بود
همین ز عشق بود حاصلی که من دارم
