گوشه ی میخانه را رغبت بجز احباب نیست
صافی و یک رنگی ای دارد که در محراب نیست
ساکن میخانه ایم و گوشه ای افتاده ایم
باده نوشان را مجال و فرصت آداب نیست
شب گذاریم از صفا سر بر زمین درویش وار
خوابگاه بینوایان از خزو سنجاب نیست
باده نوشی زیر نور ماه در شب ها خوشست
ادعای غبن داریم ار شبی مهتاب نیست
ما جوانی را فدای نوجوانی می کنیم
ورنه پیری در طبیعت تحفه ی نایاب نیست
در شنا کردن به بحر عشق ما هم ماهریم
چشمه های وصل خشکیده ست و آن را آب نیست
آب آتش زا به رگ دارد که می پیچد به خویش
شاخه رز ورنه در هر بند پیچ و تاب نیست
در دل شب ناله ای می آید از مرغی ز دور
چیست درد او که همچون من به چشمش خواب نیست
ای که میگفتی به خونت می نشانم عاقبت
اشک ما را فرق بسیاریش با خوناب نیست
عاشق صادق که در سر در پایت اندازد منم
دست از جان شسته ای چون من درین گرداب نیست
وصل خوبان را «جلالی» همچو آب شور دان
هر که نوشد جرعه ای دیگر از آن سیراب نیست
