دیگران مردند و ما هم بی گمان خواهیم مرد
هر کجا باشیم زیر آسمان خواهیم مرد
خوب یا بد دیر یا زود از پی هم می رویم
مرد و زن، شاه و گدا، پیر و جوان خواهیم مرد
هر چه مخلوقست از انسان در این دار فنا
جمله غیر از خالق کون و مکان خواهیم مرد
روزی از شاخی بر آوردیم سر با برگ و بار
روز دیگر نیز چون برگ خزان خواهیم مرد
بگذرد از پیکر رویین تنان هم تیر مرگ
ما هم آخر زین خدنگ جان ستان خواهیم مرد
قصه ی پروانه و شمعست حال مرد و زن
هر دو می سوزیم و در یک آستان خواهیم مرد
قسمت ما، در حقیقت روزی مقسوم ماست
لقمه ی آخر چو بگذشت از دهان خواهیم مرد
تربت ما باز نشناسد کسی از خاک راه
بینوا بودیم و بی نام و نشان خواهیم مرد
مرگ در ایام پیری ای برادر نعمتیست
گر خدا خواهد «جلالی» آن زمان خواهیم مرد
