آن شب که ماه من نبود در کنار من
تا بامداد گریه و زاریست کار من
زانوی غم به سینه فشارم شب فراق
به اشک و آه می گذرد روزگار من
سوزند همچنان من آنان که دیده اند
آن سرو قد ماهرخ گل عذار من
چنگم به چنگ و تار دگر آشنا نشد
شد تا که آشنای سر زلف یار من
می بینمش مدام و از آن خون دل خورم
که اندر کنار باشد و نبود کنار من
رودی و تار و مطرب و رودی و تار زلف
اینست آرزوی دل داغد من
روزی ز بانگ رهگذری آیدت به گوش
این ناله ی حزین دل بی قرار من
شاید که شور عشق «جلالی» اثر کند
در قلب سنگت ای صنم غم گسار من
تهران ۱۳۲۷
