Menu

شب فراق

شب-فراق

آن شب که ماه من نبود در کنار من

تا بامداد گریه و زاریست کار من

 

زانوی غم به سینه فشارم شب فراق

به اشک و آه می گذرد روزگار من

 

سوزند همچنان من آنان که دیده اند

آن سرو قد ماهرخ گل عذار من

 

چنگم به چنگ و تار دگر آشنا نشد

شد تا که آشنای سر زلف یار من

 

می بینمش مدام و از آن خون دل خورم

که اندر کنار باشد و نبود کنار من

 

رودی و تار و مطرب و رودی و تار زلف

اینست آرزوی دل داغد من

 

روزی ز بانگ رهگذری آیدت به گوش

این ناله ی حزین دل بی قرار من

 

شاید که شور عشق «جلالی» اثر کند

در قلب سنگت ای صنم غم گسار من

 

تهران ۱۳۲۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *