چرا خورم غم ایام آب و دانه که هست
چرا خمار نشینم شرابخانه که هست
چرا خورم غم و نالم مدام و شکوه کنم
به روزگار می و مطرب و ترانه که هست
قرار از کف من می برد نوای سه تار
چرا بلند نگریم مرا بهانه که هست
مپرس از چه زنم بوسه آستان تو را
نشان پای تو بر خاک آستانه که هست
به دست باد مده گیسوان زیبا را
به دست من که نیفتاد دست شانه که هست
اگر دلم ننوازی به مرحمت منواز
بزن به تیر خدنگ تو را نشانه که هست
نوشته اند به پای تو خون بهای مرا
به داد خواهیم ار نیست کس زمانه که هست
گرفتم آن که زچنگ زمانه هم رستی
خدای منتقم عادل یگانه که هست
حدیث عشق «جلالی» به داستان گویند
درین زمانه وفا قحط شد فسانه که هست
