استقبال از غزل
(رحمت موسوی)
چشم تو را هر آن که خراب از شراب گفت
در مستی او به راستی آن را خراب گفت
این ترک مست تیغ به کف برگرفته است
یا بایدش که قاتل پا در رکاب گفت
از بس که دیده بر گل روی تو دوختم
باید ز راه صدق با شکم گلاب گفت
پایان نیافت قصه ی زلف دراز تو
این قصه را صبا به دو صد آب و تاب گفت
مجنون زلف و موی پریشان او منم
در پای جوی، بید شنیدم به آب گفت
رنگ تو طعنه بر رخ مهتاب می زند
گل گفت آن که روی تو را ماهتاب گفت
خودبین تر، از دو مردم چشمت ندیده ام
نتوان به خود پسند سخن در حجاب گفت
بی پرده تر سخن نتوان گفت، چشم تو
آبی در آتشست که باید سراب گفت
بر آن غزل که گوهر دریای (رحمتست)
در شوره زار یزد «جلالی» جواب گفت
