Menu

سرّ تاک

سرّ-تاک

آن چه باران در چمن با سرو رعنا می کند

اشک من هم با قد آن سرو بالا می کند

 

موج دریا پای ساحل را بشوید روز و شب

پیش پایش اشک کار موج دریا می کند

 

عاشق و معشوق دنیا گر به وصل هم رسند

باز هم معشوق من امروز و فردا می کند

 

هر کجا درد و غمی باشد نمی دانم چرا

در دل من می گذارد پای و مأوا می کند

 

سرفرازی تا ابد زیبد به نام کوه قاف

کز تواضع سر به زیر بال عنقا می کند

 

ثروت دنیا بود در دست افراد لئیم

آب می گردد زمین پست پیدا میکند

 

تاک را گویا بسر سری بود منصوروار

باغبان دیدم برایش دار بر پا می کند

 

بینمش با غیر و سازم بی تفاوت خویش را

مرد دوراندیش با دشمن مدارا می کند

 

با «جلالی» هر جفایی می کند سهلست یار

دور باد از جان او هر کار با ما می کند

 

یزد ۱۳۴۸/۱۰/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *