لب من از همه ی لب ها ترانه سازترست
چرا که قصه ی اندوه من درازترست
همیشه دیدن و با غیر دیدنت شب و روز
ز درد و رنج فراق تو جانگدازترست
در آرزوی تو خلقی گشاده اند آغوش
بیا به جانب آغوش من که بازترست
بزیر پای تو افتد سر سرافرازان
فدای قد تو هر سرو قد که نازترست
قدی که در غم عشقت چو بید مجنونست
به راستی قسم از سرو سرافرازترست
ز یاد خود مبر ای بی وفا «جلالی» را
چرا که از همه ی عشاق پاکبازترست
