چه شد که بانگ و نوایی ز کس نمی آید
صدای بال و پری از قفس نمی آید
چه شد که خانه چو سرداب مرگ سرد و تهیست
غریو زندگی از هیچکس نمی آید
چه شد که هر که از این خانه رخت بیرون برد
دوباره جانب آن باز پس نمی آید
چه شد که مرکب رهوار پیش کسوت ما
به عزم راه بریدن نفس نمی آید
چه شد تکاور ما سر نهاده بر سر زین
برای تاختن اندر هوس نمی آید
فغان که همت پرواز و دور دید عقاب
ز بال نازک و چشم مگس نمی آید
مگر نهال برومند مردمی خشکید
که از زمین به جز از خار و خس نمی آید
به بند یزد «جلالی» چو شیر نعره زدیم
فغان و داد که فریادرس نمی آید
