تا نپنداری که در یاد خدا افتاده ام
گر به حال سجده ام بر نقش پا افتاده ام
بس که نالیدم به تنهایی درین کنج قفس
از فغان و ناله و بانگ و نوا افتاده ام
دوش در میخانه بودم بیش از اینم یاد نیست
روی خاک کوچه پشت در چرا افتاده ام
اهل مسجد گرد من جمع اند پس ساقی کجاست
در دل دریا به فکر ناخدا افتاده ام
تا در میخانه زاهد دستگیری کن مرا
کز رفیقان شب پیشین جدا افتاده ام
مستی از سر رفت از بهر خدا پیمانه ای
درد جان سوزیست فکر دوا افتاده ام
بعد مرگم پای خم گر استخوانی یافتید
آن منم کز سر ز منقار هما افتاده ام
فرق زاهد با «جلالی» آن که روی بوریا
با ریا افتاده او من بی ریا افتاده ام
