دست کسی نخورده به گیسوی او هنوز
پای کسی نبرده رهی سوی او هنوز
این نوگلی که تازه شکفته است پیش چشم
ننشسته خار غیر به پهلوی او هنوز
تنها نرفته جایی و رازی ز عاشقی
با کس نگفته چشم سخنگوی او هنوز
با کس میان جمع نرقصیده تاکنون
زانو نخورده بر سر زانوی او هنوز
جایی نرفته چند قدم پا به پای غیر
دستی نگشته حلقه به بازوی او هنوز
بر کشتزار تشنه دل های عاشقان
جاری نگشته چشمه ی جادوی او هنوز
پوشیده از «جلالی» اگر چشم و روی را
چون غنچه است و باز شود روی او هنوز
