Menu

عمر

عمر

عمر تصویریست در قاب خیال آویخته

یا چراغی در ره باد زوال آویخته

 

صاحب عمرست آن راکب که اسبش کرده رم

تا نیفتد بر زمین خود را ز یال آویخته

 

یا چو تقویمی که آویزان به دیوار تنست

چند روزی، چند ماهی، چند سال آویخته

 

این تن ما مرغ جان را در قفس بسته ست پای

همچو مرغ بسملی او را به بال آویخته

 

گر به چشم عقل اندر زندگانی بنگری

روز و شب هاییست بر وزر و وبال آویخته

 

زنده ی جاوید منصورست چون با پای خویش

رفته و سر بر سر دار کمال آویخته

 

مرده ی بدنام قارونست چون با دست خویش

گشته حلق آویز و تن بردار مال آویخته

 

هر که دیدی چون «جلالی» عاشق روی نکوست

چون کمالی نیست او را در جمال آویخته

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *