عمر تصویریست در قاب خیال آویخته
یا چراغی در ره باد زوال آویخته
صاحب عمرست آن راکب که اسبش کرده رم
تا نیفتد بر زمین خود را ز یال آویخته
یا چو تقویمی که آویزان به دیوار تنست
چند روزی، چند ماهی، چند سال آویخته
این تن ما مرغ جان را در قفس بسته ست پای
همچو مرغ بسملی او را به بال آویخته
گر به چشم عقل اندر زندگانی بنگری
روز و شب هاییست بر وزر و وبال آویخته
زنده ی جاوید منصورست چون با پای خویش
رفته و سر بر سر دار کمال آویخته
مرده ی بدنام قارونست چون با دست خویش
گشته حلق آویز و تن بردار مال آویخته
هر که دیدی چون «جلالی» عاشق روی نکوست
چون کمالی نیست او را در جمال آویخته
