آن دو چشم سیاه را نازم
گرمی آن نگاه را نازم
زیر زلف سیاه همچو شبت
روی چون صبحگاه را نازم
چشم مستت مرا خراب کند
چشمه های گناه را نازم
بر لبت خنده نقش بسته مدام
خنده ی روی ماه را نازم
زیر پا هم نگاه کن گاهی
نگه گاهگاه را نازم
در فر تو عمر شد سپری
روزگار تباه را نازم
آب و آتش کس ندید به هم
همت اشک و آه را نازم
شد «جلالی» گدای درگه تو
حرمت و عز و جاه را نازم
