Menu

تلخ کامیها

تلخ-کامی-ها

بسوختم که شود روز هجر شام و نشد

بساختم که شود شام غم تمام و نشد

 

به آب و آتش و بر هر دری که بود زدم

برای آن که رسانم به دو پیام و نشد

 

ز جام باده کشیدم چه تلخکامی ها

مگر که گیرم از آن یار ساده کام و نشد

 

چه سعی ها که در این راه کرده مرغ دلم

که بند بگسلد از پا و پا ز دام و نشد

 

مگر به نامه شود رام، مردم چشمم

نوشت نامه ای از اشک لعل فام و نشد

 

برای آن که شود راه وصل او سپری

زدیم تا که توان داشتیم گام و نشد

 

در این امید نشستیم روزها که مگر

زنیم با تو شبی جام را به جام و نشد

 

چه کوششی که «جلالی» به عمر کوته خویش

نمود تا که شود این غزال رام و نشد

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *