بسوختم که شود روز هجر شام و نشد
بساختم که شود شام غم تمام و نشد
به آب و آتش و بر هر دری که بود زدم
برای آن که رسانم به دو پیام و نشد
ز جام باده کشیدم چه تلخکامی ها
مگر که گیرم از آن یار ساده کام و نشد
چه سعی ها که در این راه کرده مرغ دلم
که بند بگسلد از پا و پا ز دام و نشد
مگر به نامه شود رام، مردم چشمم
نوشت نامه ای از اشک لعل فام و نشد
برای آن که شود راه وصل او سپری
زدیم تا که توان داشتیم گام و نشد
در این امید نشستیم روزها که مگر
زنیم با تو شبی جام را به جام و نشد
چه کوششی که «جلالی» به عمر کوته خویش
نمود تا که شود این غزال رام و نشد
