برد دل دیده و مژگان سیاه عجبی
دل سیاه عجبی بود و سپاه عجبی
روزم از گردش چشم سیهی گشت سپاه
چشم مست عجبی بود و نگاه عجبی
بر سر راه دلم چاه زنخدان تو بود
وه چه راه عجبی بود و چه چاه عجبی
چهره دختر ماه فلک از شرم گرفت
دید تا روی زمین دختر ماه عجبی
بوسه ای بر لب تصویر تو در خواب زدم
چه خطای عجبی بود و گناه عجبی
خط سبز تو گل روی تو را همچو گیاست
این خط سبز بود مهر گیاه عجبی
اشک جای تو نشسته است به دامان امشب
می رود یک شبه این طفل به راه عجبی
شاهد بی گنهی طره ی طرارش بود
دارد این دزد دل افسوس گواه عجبی
داد هر چند به من دست به هنگام وداع
به سرم رفت از این دست کلاه عجبی
تا بود باده و پیمانه «جلالی» غم چیست؟
سنگر می بودم پشت و پناه عجبی
یزد ۱۳۵۴/۴/۵
