آه سردم راه بندد مهر عالمتاب را
اشک گرمم ره گشاید بر رخم سیلاب را
نقش بندد پیش چشمم صورت او در خیال
می برد از چشم بیدارم، خیالش خواب را
هیچکس ایام تنهایی ز ما یادی نکرد
بهر تنهایان نگهدارد خدا اعصاب را
تا به روی سینه هایت دست لرزان نگاه
زیر پای خویش دارد پرده ی سیماب را
باده نوشی در شب مهتاب زآن لب ها خوش است
ای سیه مو از جبین بر من فکن مهتاب را
زلف مشکین تاب دادی بر «جلالی» رحم کن
بهر حلق آویز خواهد رشته ای همتاب را
