می خواستم به روی تو افتد نظر مرا
ورنه بهانه بود دعای سفر مرا
یادم نمی رود که به میدان ایستگاه
بگذاشتی به بدرقه با چشم تر مرا
آیا به یاد تست که گفتی بیا و سیر
اینجا مرا ببین که نبینی دگر مرا
گفتی که رفتم و قدمم بشکند اگر
بار دگر به سوی تو افتد گذر مرا
نومید و ناگزیر به می سر سپرده ام
از آن شبی که باز نمودی ز سر مرا
گویم به خویشتن که ننوشم شراب و باز
رنج و عذاب می برد از خود به در مرا
او را ز شور روز قیامت خبر دهم
هر کس دهد از آن قد و قامت خبر مرا
آن کس که من به خون جگر پروراندمش
اکنون نشانده است به خون جگر مرا
گر پیش آن غزالی مرا اعتبار نیست
باشد «جلالی» این غزل معتبر مرا
