خواهم که شبی ز در درآیی
در خلوت من به بستر آیی
شاید که چو مهر عالم افروز
صبحی ز کنار من برآیی
پابند چه کس شدی که چندیست
از خانه به کوچه کمتر آیی
بیدار نشسته ام به پا خیز
سنگین قدمی که آخر آیی
باید به سرآری انتظارم
باید که ز لطف بر سرآیی
مه روی نهان کند ز خجلت
با ماه اگر برابر آیی
بر جان و دل آتشی نهادم
شاید که چنان سمندر آیی
بد عهد به حشر رو سیاهست
فردا به چه رو به محشر آیی
امید «جلالی» از تو اینست
خورشیدی و ذره پرور آیی
