با ساغر لب تو چو شد آشنا لبم
از غم شدم تهی و ز شادی لبالبم
بوسیده ام لب تو و شرمنده می شوم
گر حق مطلبش ننماید ادا لبم
لب باز می کنم به غزل تا بیان کنم
که این باده لب تو چه ها کرد با لبم
گویند قند تر سبب سدّ اشتهاست
از بوسه ات چرا شده پر اشتها لبم
شد رنگ خون لب تو به یک بوس و روز و شب
لب می گزم مگر که دهد خونبها لبم
چسبنده بر هم اند ز شهد لبت دو لب
در حیرتم چگونه توان کرد وا لبم
بوس از لب تو باز میسر نمی شود
زین رو به خنده وا نشود بینوا لبم
لب را «جلالی» از دو لبش کی کنم جدا
گر آشنا شود دو لبش باز با لبم
یزد ۱۳۵۲/۱۰/۲۲
