رفت شور نوجوانی ضعف پیری رو نهاد
آرزوها را از این پس بایدم یک سو نهاد
عاقبت نقّاش پیر دهر ما را رنگ کرد
رنگ مو بر بخت و رنگ بخت را بر مو نهاد
گردش ایام پای راهوار ما شکست
روزی ما را به پشت گرده ی آهو نهاد
دهر رستم وار با سهراب تن کشتی گرفت
پشت او را بر زمین زد دشنه بر پهلو نهاد
روزگاری ما جوان بودیم و دست روزگار
پای ما دربند عشق لعبتی نیکو نهاد
چشم مستی سحر کرد و بست چشم عقل را
مردم ما دل به سحر نرگسی جادو نهاد
ما جوانی را فدای نوجوانی کرده ایم
هر کلاهی بر سر ما رفت دست او نهاد
دعوتم را از دو لعل شِکّرش پاسخ نگفت
بلکه تا بالا نماید عهده ابرو نهاد
فرصت از کف رفت و بی سامان سر سوداییم
جای دیگر نیست باید بر سر زانو نهاد
دست بی رحم طبیعت را «جلالی» خوانده است
هر که آن را بست باید بوسه بر بازو نهاد
یزد ۱۳۶۱/۱۱/۱۱
