روز و شب پیوسته در دارالعباد
چرخ می گردد علی رغم مراد
مرگ می ساید چو سوهان عمر را
درد می آید که ره بگرفته یاد
شمع می سوزد به خلوت در کنار
چشم بیدار است شب تا بامداد
دست زانو را فشارد در بغل
سینه دردآلود و نبود قلب شاد
قفل بر لب ها و دندان ها کلید
ظاهراً آرام و طوفان در نهاد
هر چه خواهی گشته چون اکسیر کم
یا اگر یابی بود قیمت زیاد
ای خوشا آن کس که پیش از ما بمرد
خوش تر از او آن که از مادر نزاد
داستان ما و این طوفان جهل
قصّه ی پاییزی برگ است و باد
