Menu

خامه بی باک

هر آه سرد کز دل غمناک می کشم

چتری ز دود بر سر افلاک می کشم

 

پیری رسید و قوّت پاها تمام شد

این هر دو را به پای عصا خاک می کشم

 

دیگر میا به بستر و آغوش من که من

شاخ گلی به خاک و به خاشاک می کشم

 

منّت ز خضر و آب حیاتش نمی کشم

این آب را به راحتی از تاک می کشم

 

خاک وطن که گور نیاکان ما بود

چون سرمه ای به دیده ی نمناک می کشم

 

چون من به دهر شاعر دشمن تراش نیست

این رنج را ز قوّه ی ادراک می کشم

 

نقش پلید حاکم نیرنگ باز را

بر دیده های مردم شکّاک می کشم

 

جان در ز دست هیئت حاکم نمی برم

این درد را ز خامه ی بی باک می کشم

 

بادا هر آن چه باد «جلالی» که عاقبت

در دامن کفن بدنی پاک می کشم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *