هر آه سرد کز دل غمناک می کشم
چتری ز دود بر سر افلاک می کشم
پیری رسید و قوّت پاها تمام شد
این هر دو را به پای عصا خاک می کشم
دیگر میا به بستر و آغوش من که من
شاخ گلی به خاک و به خاشاک می کشم
منّت ز خضر و آب حیاتش نمی کشم
این آب را به راحتی از تاک می کشم
خاک وطن که گور نیاکان ما بود
چون سرمه ای به دیده ی نمناک می کشم
چون من به دهر شاعر دشمن تراش نیست
این رنج را ز قوّه ی ادراک می کشم
نقش پلید حاکم نیرنگ باز را
بر دیده های مردم شکّاک می کشم
جان در ز دست هیئت حاکم نمی برم
این درد را ز خامه ی بی باک می کشم
بادا هر آن چه باد «جلالی» که عاقبت
در دامن کفن بدنی پاک می کشم
