Menu

طغیان

همیشه پرسم از خدا که من کیم چکاره ام

چرا حیات جاودان نباشدم، گذاره ام

 

چرا مزاج گرم من به اعتدال می رود

شوم فسرده دم به دم مگر که من شراره ام

 

چرا حیات جاودان خدا به من نمی دهد

چرا مخالفت کند به رجعت دوباره ام

 

چرا نهال آرزو به دل نشاندم سپس

به برج نحس می دهد حواله ستاره ام

 

چرا به دلبری جوان مدام عاشقم کند

ببندد از چهار سوره وصال و چاره ام

 

چرا به بال مرغ دل بر آسمان نمی پرم

چو طفلکی در این زمان اسیر گاهواره ام

 

چرا خوشی در این جهان نصیب من نمی شود

زمانه تیر غم زند به قلب پاره پاره ام

 

چرا به بحر رحمتش مرا خدا نمی برد

چرا چو سنگ محنتی فتاده در کناره ام

 

خدای من تو خالقی تو قادری تو قاهری

مرا تو آفریده ای اگر شراب خواره ام

 

«جلالی» ار گنه کنی به پاسخ خدا بگو

گناه را تو کرده ای نه من که هیچ کاره ام

 

یزد ۱۳۶۴/۸/۲۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *