شاعر آن نیست که با نظم تبانی دارد
شاعر آنست که با شعر میانی دارد
هنر شعر چو تعلیم زبانست ولی
نبود عهده هر کس که زبانی دارد
طوطی سبز به تقلید کشد جیغ بنفش
صاحب او به غلط وهم و گمانی دارد
شاعر قافیه اندیش نباشد شاعر
ناظم است او که به تقلید دکانی دارد
شاعر آنست که با طبع روان گوید شعر
شعر هم شیوه و دستور بیانی دارد
نه چو فرهاد بود تیشه زن سنگ سیاه
نه چو شیرین بت جانانه که جانی دارد
شاعر آنست که باشد سخنش بکر و لطیف
لفظ و معنی خوش و از وزن نشانی دارد
گرسنه میرد و لب باز به باطل نکند
حرف حق گوید اگر لقمه نانی دارد
نکند شرح غم عشق جگرسوز و فراق
آخر این حالت نشخوار زمانی دارد
چون «جلالی» همه امروز غزل پردازند
نه صدف وار گهر هر که دهانی دارد
یزد ۱۳۶۵/۱/۲
