رسید عمر به پنجاه و پنج و پیر شدیم
ز یکنواختی روزگار سیر شدیم
برفت شور جوانی و هر چه بود گذشت
نه شهوتی، نه شکاری که شیر پیر شدیم
تمام هستی ما خرج گل عذاران شد
چه خوش معامله کردیم تا فقیر شدیم
کنون که گوشه نشینی ز روی اجبار است
نشان دهیم که ما تربیت پذیر شدیم!
خدای داند و از مردمان چه پنهانست
که ما ز روز ازل بهر دل اجیر شدیم
ضمیر باطن ما میل شیطنت دارد
گناه نیست اگر تابع ضمیر شدیم
پس از وداع جوانی دوباره ما را بین
که در کمند کمان ابرویی اسیر شدیم
ز وصل یار «جلالی» نمی بریم نشاط
شدیم شامل لطفش و لیک دیر شدیم
یزد ۱۳۶۲/۹/۲۶
