دل نباشد که به خوناب نگه داشته ام
این نهنگی است به قلّاب نگه داشته ام
دیده گل های سفیدیست که در کاسه ی چشم
بهر دیدار تو در آب نگه داشته ام
به امید طمع و پرسش و دل جویی تو
دل سودازده بی تاب نگه داشته ام
دیده ها گرید و دل لرزد و این هر دو سه را
در دل و دیده سیماب نگه داشته ام
کشتی عمر شکسته است و به صد کندن جان
خویش را در دل گرداب نگه داشته ام
موج ایّام گذشت از سر و از وحشت مرگ
دست را در ره سیلاب نگه داشته ام
دیر یا زود به خود آید و بیدار شود
عقل گمراه که در خواب نگه داشته ام
حامی خادم بدخوست «جلالی» و بدان
عزّت و حرمت ارباب نگه داشته ام
یزد ۱۳۶۴/۱۲/۵
