دوش آن بت مست آمد پیمانه به دست آمد
در خلوت خاموشم این باده پرست آمد
از چشم سیاه او از طرز نگاه او
بهر دل نومیدم امید به دست آمد
ای سرو چمن امروز از چشم من افتادی
در پیش قد یارم بالای تو پست آمد
آن به که در این فرصت دست بزنم بالا
اکنون که به تنهایی این لعبت مست آمد
از بهر دل آزاری هرگز نبود کاری
چون تیر نگاه تو تیری که ز شصت آمد
تا واکندم از سر تا دست مرا بندد
با چاک گریبان و بندی که نبست آمد
دوش آمد و بر هم زد آن عهد که روزی بست
مست آمد و آخر بار از بهر شکست آمد
تا خواست ز جا خیزد زد عطسه «جلالی» دوش
این عطسه ز دل بر خاست از بهر نشست آمد
یزد ۱۳۶۴/۱۱/۸
