شهاب نیمه شب و اختر سحرگاهم
که تا هلاک شوم با شتاب همراهم
به غیر عشق ندارم گناه و چون یوسف
به راه وصل عزیزی فتاده در چاهم
مدام مستم از آن باده دو چشم و مرا
کشند سوی سراب و کنند گمراهم
به گوش جمله کروبیان قدس رسید
فغان و بانگ شب و ناله ی سحرگاهم
تو شب به بستر راحت به خواب نازی و من
در آستان تو چون پاسبان درگاهم
ز تیشه کار نیاید چو دوره فرهاد
از آن به ناخن تدبیر کوه را کاهم
حدیث کیفر روز جزاست نسیه ولی
ز نقد شرّ مکافات نیک آگاهم
«جلالی» آن که خلایق گمان برند نیم
که بی گنه تر از آنم که اندر افواهم
یزد ۱۳۶۴/۱۱/۶
