Menu

عاشق عاشق

عاشق-عاشق

دردیست در درونم و رازیست در دلم

گفتن نمی توانم و این است مشکلم

 

بی طالعی نگر، چو من اما به دیگری

عاشق شده است آن بت نیکو شمایلم

 

دایم به فکر یارم و یادش کنم به خیر

از حال و روز و نیک و بد خویش غافلم

 

عاشق شدن نشانه ی دیوانگی بود

دیوانگی کنم که نگویند عاقلم

 

می بیندم به راهش و بینم تعارضش

می بینمش به قهر چو بیند تمایلم

 

تخم وفا به غیر جفا بر نمی دهد

این است کشت و کارم و این است حاصلم

 

حیران که خشک این علف هرزه کی شود:

تخم وفا که ریشه دوانده است در گلم

 

فانی بود «جلالی» و گر ماند شعر من

ورد زبان مردم هر جمع و محفلم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *