دردیست در درونم و رازیست در دلم
گفتن نمی توانم و این است مشکلم
بی طالعی نگر، چو من اما به دیگری
عاشق شده است آن بت نیکو شمایلم
دایم به فکر یارم و یادش کنم به خیر
از حال و روز و نیک و بد خویش غافلم
عاشق شدن نشانه ی دیوانگی بود
دیوانگی کنم که نگویند عاقلم
می بیندم به راهش و بینم تعارضش
می بینمش به قهر چو بیند تمایلم
تخم وفا به غیر جفا بر نمی دهد
این است کشت و کارم و این است حاصلم
حیران که خشک این علف هرزه کی شود:
تخم وفا که ریشه دوانده است در گلم
فانی بود «جلالی» و گر ماند شعر من
ورد زبان مردم هر جمع و محفلم
