Menu

جور دربان

ماه مهرست و شب و روز برابر بینم

یا سر زلف و بناگوش تو دختر بینم

 

جعد مشکین به خطا بسته ای این سان بنوار

یا که از مشک ختن بر سرت افسر بینم

 

عود بر آتش سوزنده نهادند مگر

یا که گیسوی تو را غالیه پرور بینم

 

این بود چشم تو یا رفته سیه مست به خواب

یا که بیمار خرابیست به بستر بینم

 

به گمانم که قیامت شده، این قامت تست

یا که در باغ قد سرو و صنوبر بینم

 

بر سر دل چه رسیده ست که از لعل لبت

خون چکد یا که شرابست به ساغر بینم

 

گر ندارد سر خون ریزیم آن چشم سیاه

پس چرا در کف او ناوک و خنجر بینم

 

قصد من دیدن و پرسیدن احوال تو بود

بسته از پشت به روی از همه جا در بینم

 

از چه دربان به «جلالی» ندهد روی نشان

روی ماه تو گرم نیست میسر بینم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *