Menu

ایوان نشین

ایوان-نشین

با قطره های اشک به مژگان نشسته ای

دارم نظر به سوی در ایوان نشسته ای

 

لطفش به من نگر که چو همسایه ایم گفت

خاریست در کنار گلستان نشسته ای

 

آن سان اسیر محنت و رنجم که می برم

حسرت به حال گوشه ی زندان نشسته ای

 

لب می گزم به طالع هندوی خال او

لب بر لبی به چشمه ی حیوان نشسته ای

 

ای باد زلف یار پریشان مکن، بکن

رحمی به حال زار پریشان نشسته ای

 

پروانه سوخته است و نداند هنوز هست

پر پر زنی کنار شبستان نشسته ای

 

دانی که چیست حالت مژگان و چشم او

شیر افکنی میان نیستان نشسته ای

 

انگشت مو اشاره به رویش کند که هست

چون سر خطی به صفحه ی قرآن نشسته ای

 

دشنام هم اگر به جلالی دهد رواست

لعلی کنار رشته ی مرجان نشسته ای

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *