
این توئی در بَرِّ خواب
در بَرِ جفتی حلال
این منم در پیچ و تاب
غرق در بحر خیال
آن کبوتر گیر مست
دستش اندر سینه ات
سنگدل بگرفته دست
سینه آئینه ات
دیده با اشک زلال
کی تواند تا کند
ممکن این امر محال
وصلتی بر پا کند
بعد از این تا بامداد
این من و اشک روان
من نمی مانم زیاد
تو کِنارِ او بمان
یزد ۱۳۸۸/۲/۴