به خلوتی که بود شاهد و سبوی شراب
نشسته ام به شراب و به گفتگوی شراب
زبان به کفر اگر باز کرده ام مستم
مرا ببخش خدایا به آبروی شراب
شنیده ام که بهشتی بود تو را و در آن
روان بود ز یمین و یسار جوی شراب
به سلسبیل بود می سبیل و حاجب نیست
که رنج ها کشد انسان به جستجوی شراب
اگر چنین بود احوال خلد پس زاهد
چکاره است که نهیم کند ز کوی شراب
در این دو روزه ی هستی بگو چرا باید
من فقیر بسوزم در آرزوی شراب
مگو ز حرمت و حرمت مبر ز می زاهد
که کس به سوی تو ناید چو رفت سوی شراب
حنای پند تو در پیش ما ندارد رنگ
دل و دماغ بود پر ز رنگ و بوی شراب
کدوی خالی زاهد نیر زدم به خدای
اگر هزار دهندم به یک کدوی شراب
من این غزل ز پی می به مدح وی گفتم
اگر چه هست «جلالی» خجل ز روی شراب
