شبی گر می شمردی دیده ی اختر شماران را
به چشم دیگری کردی نظر چشم انتظاران را
همین بی اعتنایی ها نشان اعتنا باشد
که با این حیله افزون می کنی شب زنده داران
رهایی نیست کس را از سر زلف سیاه تو
قراری داده این زنجیر، خیل بی قراران را
یقین افتاده از پا ساقی میخانه چشمت
که با فراش مژگان بسته راه می گساران را
اگر خواهی نسوزی ز آتش عشقی حذر باید
نمی سوزاند آتش پیکر پرهیزگاران را
رضای خاطر خلق خدا خواهی محبت کن
محبت کن که در بند آوری چون من هزاران را
تو را روی نکو دادند و ما را چشم بی پروا
گدای حسن کوبد حلقه بر در گل عذاران را
به سرسختی به ژرفای دلت ره می برم آخر
که آب از کوشش بسیار ساید کوه ساران را
رفیق نیمه راه عمر بسیارست، اما من
بسازم با تو عمری، قدر میدان سازگاران را
یکی پیدا نشد از حال ما افتادگان پرسد
چه باد نخوتی افتاده ی در سر این سواران را
ز جان گر دست و دل برداشتم این قدر می دانم
که دست انتقامی هست در تن روزگاران را
یقین داند «جلالی» شهریار استاد تبریزی
به شهرت پشت سر خواهد نهادن شهریاران را
