عشق تا تاخت به جان من و پروانه و شمع
شعله ور ساخت روان من و پروانه و شمع
پدر عشق بسوزد که به امید وصال
آتش انداخت به جان من و پروانه و شمع
پاکبازم من و احوال مرا می داند
آن که جان باخت بسان من و پروانه و شمع
من چو پروانه و شمعم که بسوزم، هر چند
شعر پرداخت بیان من و پروانه و شمع
گر چه با شعر بگفتم غم دل، باز کسی
فرق نشناخت میان من و پروانه و شمع
بر دهان مهر نهادیم و لوای تسلیم
خوش برافراخت دهان من و پروانه و شمع
همچو تیغی که کند جای «جلالی» به نیام
نه سخن آخت زبان من و پروانه و شمع
